متهمی با یک کیلو شیشه, ترسان از کشف یک بطری مشروب!

مجازات شیشه- وکیل شیراز

به نام خداوند مهربان

  عاطفه می گفت نیمه شب بود که حسن امد خونه و گفت کفش و کلاه کن تا بریم شمال تعجب کردم ادمی که برای رفتن به شاعبدلعظیم صد تا بهونه رنگ وارنگ می اورد یک دفعه ان هم اخر ماه که به قول خودش کفگیرش به ته دیگ خورده امده و پیشنهاد شمال میده با خودم گفتم حتما زهر ماری خورده و حالیش نیست چی میگه ،تا اینکه دیدم لنگ و افتابه به دست داره شیشه های ماشین و تمیز میکنه .من و که دید گفت مگه نگفتم آماده شو گفتم جدی گفتی واقعا میخوای من و ببری شمال؟گفت:آره مگه شوخی دارم ….

حدود ۷صبح بود که با صدای حسن از خواب بیدار شدم چشم که باز کردم  داخل ویلایی بودم که اگه توی خواب هم میدیدمش باورم نمیشد چنین جایی وجود داره چه برسه بخوام خودم آنجا باشم مات و مبهوت دیوارهای مرمر و چنارهای سر به آسمون کشیده ویلا بودم که حسن گفت:برو جلو اینه ببین این دوتا شاخ روی سرت چی هست و زد زیر خنده.بیراه نمیگفت اگر شاخ هم در اورده بودم حق داشتم من و حسن فوق فوقش داخل زائرسرای مشهد و دیده بودیم و بهترین تفریحمون رفتن به امامزاده صالح بود …بهش گفتم تا لباس عوض کنی صبحانه آماده میکنم، موقع خوردن صبحانه تلفن حسن مدام زنگ میخورد هر چی پرسیدم کی هست و اینجا کجاست و کلید و از کی گرفتی فقط می گفت تو چه کار به این کارها داری لذتش و ببر، بعد از صبحونه یکم استراحت کن،ناهار هم قراره کته کباب برامون بیارند و نمیخواد چیزی درست کنی…

دوشب و سه روز داخل ویلا بودیم که روز آخر حسن بدون مقدمه همونطور که امد و گفت بریم شمال گفت زودباش وسایل و جمع کن باید تا قبل از غروب ویلا را خالی کنیم من هم که حق سوال کردن نداشتم و بدون کلامی حرف وسایل و گذاشتم توی ماشین و راهی تهران شدیم همون اول جاده هراز خوابم برد تا نزدیک های رودهن که از خواب پریدم،حسن جلوی غذاخوری ایستاد تا آبی به سر و وصورتش بزنه که یکدفعه چندتا مامورامدن سراغم و پرس و جو که از کجا میاید و کجا میرید؟ بعد هم گفتن صندوق باز کن که گفتم صبر کنید شوهرم بیاد نزدیک یک ربع گذشت و از حسن خبری نشد و خودشون در صندوق باز کردند….

  عاطفه متهم بود به حمل یک کیلو شیشه،علیرغم اینکه مشخصات حسن و نشانی ویلا و.. داده بود اما متهم اصلی پرونده خودش بود که با توجه به وزن شیشه ها مجازات اعدام یا در خوش بینانه ترین حالت حبس ابد در انتظار عاطفه بود. هیچ رد و نشانی از حسن در پرونده نبود حتی سند ماشین هم به نام عاطفه بود و این یعنی محکومیت عاطفه. شروع کردم به بررسی پرونده و گزارش مامورین که گفته بودند: مالک ویلا ایران نیست و سرایدار هم منکر حضور عاطفه و حسن در ویلا شده بود تمام ادله نشان می داد که  عاطفه متهم اصلی پرونده است… سادگی کلام و نوع رفتار عاطفه طوری بود که نمی شد بهش شک کرد و باید کمکش می کردم اما چطوری؟؟ از بازپرس خواهش کردم تا دستور بدهند که فیلم دوربین های پلیس راه جاده هرازرا در اختیارم بگذارند، گرچه قبول کردند اما گفتند بیفایده است! اصلا میخوای بین آن همه ماشین چی پیدا کنی؟ تنها چیزی که در ذهنم بود یافتن تصویر حسن کنار عاطفه داخل ماشین! ۴شبانه روز وقت گذاشتم تا فیلم مربوط به ساعاتی که حسن داخل جاده بوده را پیدا کنم اما هیچ رد و نشانی پیدا نکردم زمان به سرعت می گذشت وباید پیش از صدور کیفرخواست راهی پیدا می کردم تا ثابت کنم عاطفه به اتفاق حسن داخل ویلا بوده و هر چه هست مربوط به آنجاست! از بازپرس اجازه گرفتم تا با عاطفه ملاقات کنم… به عاطفه گفتم کل سفر و از ذهنت دور کن و فقط سه روزی که داخل ویلا بودید را با جزییات برام تعریف کن بدون اینکه چیزی را بابت رودربایستی حذف یا سانسور کنی… عاطفه شروع کرد به حرف زدن رکوردر گوشی صداش و ضبط می کرد و من هم نکات خاص را یادداشت می کردم تا اینکه یکدفعه سکوت کرد… گفتم:ادامه بده چرا ساکت شدی؟ صورتش از خجالت سرخ شد وگفت:اگر بگم از یخچال ویلا چیزی بلند کردم اتهامم سنگین تر نمیشه؟ گفتم:بنده خدا هزارتا اتهام دیگه هم بهت بزنند به سنگینی اتهام حمل یک کیلو شیشه نیست حالا بگو ببینم چی از داخل یخچال برداشتی…

بلافاصله از زندان راهی دادسرا شدم و موضوع را به بازپرس منتقل کردم که اگر حرف عاطفه درست باشه معنی اش این هست که سرایدار با حسن هماهنگ بوده و از محموله خبر داشته …

با بچه های تشخیص هویت و انگشت نگاری راهی ویلا شدیم سرایدار حکم ورود  را که دید کمی هول کرد اما بعد با اکراه اذن ورود داد وارد حیاط که شدم باغبان مشغول پاکن باغچه ها بود، طبق آمارونشانه ای که عاطفه داده بود یکراست رفتم سراغ کمد رختخواب ها تا لابه لای تشک و پتوها را بررسی کنم که حسی ناخودآگاه دستور داد برم سراغ باغبان…

از یکی از مامورین تقاضا کردم همراهی ام کند هنوز به باغچه نزدیک نشده بودیم که باغبان با عجله بیل را رها کرد و با سرعت قصد خروج داشت که با صدای بلند گفتم: حسن آقا کجا؟؟ برای لحظه ای ایستاد اما بلافاصله گفت: با من بودید؟ گفتم :نه،مگر اسم شما هم حسن هست؟ با لکنت زبان گفت:نه آقا حسن کی هست؟؟ وقتی مامور از حسن کارت شناسایی خواست پا گذاشت به فرار اما خبر نداشت بچه های کشف جرم بیرون ایستاده اند…

بچه های انگشت نگاری لابه لای تشک ها  بطری که عاطفه از یخچال ویلا کش رفته بود را کشف و اثر انگشت عاطفه را روی بطری ثبت کردند…

سرایدار به اتفاق حسن به اداره آگاهی منتقل شدند

قرار بازداشت عاطفه به حکم بازپرس لغو گردید.

به اصرار عاطفه وکالت حسن را پذیرفتم و با وی صحبت کردم که چنانچه با مامورین همکاری کند سعی میکنم برایش تخفیف بگیرم …

با اطلاعات حسن و سرایدار باند تولید و فروش شیشه در شمال کشف گردید.

 

محمد هادی جعفر پور; وکیل پایه یک دادگستری شیراز

(function($) { // console.log($); })( jQuery );