خاطرات وکیل, معجزه روز برفی



 


  دکتر-محمدهادی-جعفرپور


 


به نام خداوند مهربان


با دیدن لیست خرید مهمانی شب  خواب از سرم پرید، هنوزذهنم درگیر جیب خالی و لیست خرید بود که آنسوی پنجره فرش سفید شهرک دومین ضربه مهلک را وارد کرد، بارش برف  پاییزی برای بچه مایه دارها بهانه ی رفتن به دیزین و توچال همراه با عشق و حال  بود و برای من  حکایت تبدیل شدن به موش آب کشیده داشت، اتوبوس های واحد مطابق معمول برفگیر شده اند و باید تا سر شهرک با صدای گرپ گرپ فشرده شدن برف زیر پاهایم خودم را  سرگرم کنم بلکه  سرمای رسوخ کرده به زانوهایم فراموش شود، از این مرحله که بگذرم نوبت به پاشیده شدن برف های کثیف به سر و صورتم می رسد، سپس انتظار سواره ای که این پیاده را دریابد، چند دقیقه گذشت تا زانوهایم با سرمای برف خو کنند و چشمم به جمال سواره ی با معرفت روشن شد، از سر شهرک تا  میدان آزادی سوار بر پیکان جوانان نارنجی رنگ که یاداور خاطرات کودکی و آرزوهای سامان نیافته بود اسکی کنان عوض خاطره بازی صلوات فرستادم تا کمی ازاضطراب اسکی و لیز خوردن کف اتوبان کم شود، طوری شش دانگ حواسم به اسکی بازی راننده بود  که لیست خرید و جیب خالی  و سرمای تنم رافراموش کردم. از آزادی تاحوالی خیابان استاد معین که  تابلو فروشگاه مواد غذایی ذهنم را دربند بی پولی کرد محو برف بازی کودکان و لیز خوردن مردم روی برف ها بودم . باورش سخت بود که آقای وکیل توان تامین هزینه یک مهمانی ساده خانوادگی به مناسبت سالروز صدور پروانه ی وکالت را ندارد، کلافه و نومید در دفتر را باز کردم تکه کاغذی از لای در به زمین افتاد:


خوبی پسرم بربری تازه گرفتم بیا پایین ،حاج ناصری بود پیرمردی مهربان که سعی می کرد حواسش به این بچه ی شهرستانی باشد. از پله ها که پایین می رفتم هزاربار کلمه و جملاتی که آدم ها برای قرض گرفتن پول به هم می گویند را تکرار کردم اما نشد یعنی من بلد نبودم، شده بود تا آخر شب کارگری کنم غرورم اجازه نمی داد پول قرض کنم. چای شیرین حاج ناصری کام تلخ صبحگاهی را برطرف نکرد، سرپا شدم که بروم حاج ناصری گفت: امان از پیری به کل یادم میرفت بابا، خودش آمد ببین چه کار می تونی براش انجام بدهی، دنبال اشاره دست حاجی را که گرفتم جوان همسن و سال خودم را دیدم که وارد فروشگاه شد با حاجی به لهجه آذری گفتگویی کرد وحاجی بدون لهجه گفت: خودت براش توضیح بده ...


 


آقای وکیل من عزادار برادری هستم که از دار دنیا یک دهنه مغازه  و سه بچه صغیر  گذاشت و رفت مادر بچه ها از سر ناچاری بدون مشورت با ما مغازه رابه نصف قیمت بازار فروخته وخریدار از خدا بیخبر با حکم تخلیه آمده سراغ...


آقا صادق حکم دادگاه و اجراییه را نشان می دادومن  سفره رنگین شب را می دیدم که خدایا قربونت برم، پول خرید لیست مهمونی جورشد و... که یکدفعه به خودم آمدم، بازخورد نهیب و سرزنش وجدانم حتما در گره ابروانم نمایان شده بود که  صادق گفت: جناب وکیل حرف بدی زدم ،ناراحت شدید؟ به ابوالفضل اگر گفتم چند روزی فرصت میخوام تا پول جور کنم... کلام صادق را با لبخند تلخی قطع کردم، گفتم: نه داشتم به بی معرفتی اون از خدا بیخبر فکر می کردم که چطور راضی شده حق بچه یتیم و پایمال کنه....


در همان ابتدای حرف های صادق راه حل پرونده را یافته بودم، دادخواست ابطال معامله به جهت  معامله فضولی مادر بچه ها وعدم رعایت غبطه صغار و... بهترین راه برای احقاق حق بچه ها بود. بنا بر تعرفه قانونی حق الوکاله پرونده چند برابر هزینه ی مهمانی بود. اما شرایط نه برای من نه برای صادق متعارف نبود. من گیرچهل پنجاه هزار تومان پول و او گرفتارتامین هزینه ی بیوه و یتیم های برادرش بود. اوضاع روحی ام طوری بود که قادر به اتخاذ تصمیم درست نبودم، لذا به بهانه آوردن فرم دادخواست و... از پشت میز بلند شدم تا در خلوتی کوتاه فکری به حال خودم و پرونده کنم. چند دقیقه خلوت  سبب یادآوری سوگند وکالت و عهدی که با خدای خویش بسته بودم شد. حس و حال آن لحظه قابل توصیف نیست اینکه چطور به قصد قربت  علی ا... وضو ساختم و نیت کردم تا کار صادق را با هر شرطی که او راضی است انجام دهم حالی شبیه زیارت برایم داشت ... به اتاق که برگشتم گفتم: اصلا نگران حق الوکاله نباش، تا مختومه شدن پرونده خدمت شما و بچه های برادرت هستم بلکه خدا به دعای یتیم های برادرت گره از مشکلاتم باز کند.


صادق سر به زیرمن من کنان گفت: شرمنده آقای وکیل میشه بدون وکالت کار ما را انجام بدهید؟؟ یعنی تا آخر کار با نوشتن لایحه کمک کنید ، شرافتا قول میدهم پرونده که تمام شد جبران کنم!! با خودم و خدای ایتام عهدی بسته بودم و پایبند آن بدون ذره ای تردید قبول کردم.فکر هزینه ی مهمانی و بی پولی و... ماند پشت جلد پرونده ، طراحی دعوی و تنظیم دادخواست  تا حوالی اذان طول کشید،صادق  خواهش کرد تا مجتمع شهید بهشتی همراهی اش کنم ... دادخواست و قیم نامه صادق که ثبت شد به اصرار وی وارد بوفه مجتمع شدیم، حسی مرکب از ترس و خجالت تمام وجودم را گرفته بود، دوست داشتم صادق را مهمان کنم اما جمع سفارش ساندویچ و... سه هزار و پانصد تومان شده بود و کل موجودی من .... همینطور که داشتم کیف دستی ام را به امیدی واهی وارسی می کردم شبیه به شعبده بازها ازداخل کیف یک دسته اسکناس دو هزار تومانی بیرون آوردم، مات و مبهوت به دسته ی پول نگاه می کردم زبانم قفل شده بود. که صادق گفت: ناقابل هست انشاالله جبران زحمت می کنم... از آن لحظه به بعد چیزی به خاطر ندارم مگر زمانی که با گونه های خیس بر سجاده نمازخانه ی مجتمع قضایی یاخیرالرازقین می خواندم و شاکر دلیل المتحیرین بودم


پرونده تا عالی ترین مرجع قضایی با لوایح من پیش رفت و امروز پس از بیست سال حضور در حرفه وکالت برکت حق الوکاله صادق و برادر زاده هایش را در زندگی ام می بینم.