رضا شوفر


به-سرپرستی-گرفتن-بچه-شیراز




رضا همینکه قربت ال الله وضو ارا گفت پدر شد


رضا شوفر از ان جنوبی های خونگرم و مشتی بود، انقدر با مرام و اصیل که غالب وکلا بدون کمترین تردیدی در طول ساعت اداری هر کاری که داشتند به او می سپردند. از چک پاس کردن و واریز پول تا تحویل نامه ها و مکاتبات و... در همین راستا روزی که قرار سرپرستی موقت طفل بی سرپرستی را به وی دادم تا به اداره بهزیستی تحویل دهد برق چشمانش کنجکاوم کرد اما واکنشی نشان ندادم تا خودش عصر همان روز وارد دفتر شد.


به رسم مردمان جنوب که همواره با دست پربه ملاقات دیگری می روند با ظرف رنگینک  خوش آب و رنگی وارد اتاق کار شد سلام و احوالپرسی های معمول که تمام شد کنار همسرش نشست و آهی از اعماق وجودش شنیده شد.


گفتم: بد نباشه آقا رضا، بلا به دور، نبینم آه و حسرتی داشته باشی. بغضش را فرو داد و گفت:جناب وکیل من و همسرم پنج سال حسرت بچه دار شدن داریم و هر چه دوا ودرمان کردیم بی فایده بوده، امروز که نامه ی بهزیستی را بهم دادید ناخودآگاه به این فکر افتادم تا با کمک شما از شیرخوارگاه طفلی را به فرزندی بگیریم...


بنا بر قانون حمایت از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست شرایط فرزندخواندگی و... را برای هر دو شرح دادم و قرار شد فردا صبح آقا رضا به اتفاق همسرش به اداره بهزیستی مراجعه ونام نویسی کنند.


قاعده اداره بهزیستی اینگونه است که افرادِ متقاضی فرزند خوانده ابتدا در دفتر مخصوص چنین امری نام نویسی کرده سپس بهزیستی به نوبت درخواست متقاضیان را بررسی در صورت احراز شرایط لازم متقاضی را جهت سرپرستی طفل مورد نظر دعوت می کند. نکته ی چالشی این رویه انتخاب طفل توسط بهزیستی است و متقاضی در انتخاب کودک نقشی ندارد.


حسرت بچه دار شدن برای آقا رضا و همسرش به حدی بود که هیچ مشکلی با این موضوع که چالش غالب متقاضیان است نداشتند.


حسب تجربه این سال ها به آقا رضا گفتم حدود سه الی شش ماه طول می کشد تا نوبت شما برسد لذا در این مدت سعی کنید امکانات ابتدایی پذیرایی از طفل را فراهم کرده، کلاس ها و آزمایش های مورد نیاز را انجام دهید...


رضا شوفر بسان غالب راننده های تاکسی نماز صبح را در حرم علی ابن حمزه به جماعت اقامه می کرد و علی الطلوع  سراغ سید قهوه چی می رفت برخی اوقات نیز که می دانست من هم صبح علی الطلوع دفتر هستم معرفت به خرج می داد سنگک به دست به دفتر می آمد و بعد از صبحانه هردو راهی کسب و کارمی شدیم.


 حوالی اذان صبح تا طلوع آفتاب ردیف تاکسی های زرد رنگ کنارحرم علی ابن حمزه تا قهوه خانه ی سید به محدوده دروازه اصفهان –پارک ملی حکایت ازدورهمی شوفرهای تاکسی در ضیافت املت  آقا سید داشت ،به قولی یکی از نمادهای بچه ی شهر(شیرازی ها اصطلاح همشهری بودن را بعضا با عبارت بچه ی شهر ادا می کنند) بودن، حضور در محله های قدیمی شیراز مانند دروازه اصفهان و پل علی ابن حمزه وحضور درمکانی که پاتوق بود برای مشتی ها،دویی ها(دایی ها)کاکوی بزرگتر(برادر بزرگ)  القابی که بی جهت  جایگزین نام افراد نمی شد وموید مرام ومعرفت ایشان بود.


چند هفته ای که آقا رضا در بهزیستی ثبت نام کرده بودبه اتفاق همسرش سر از پا نمی شناخت وبه موازات طی تشریفات اعلامی بهزیستی مدام نذر و نیاز می کردند تا روز موعود مهرشان به طفلی که نصیبشان می شود بنشیند،تا آن روزصبح که...


همین که سرِماشین و دادم داخل کوچه ی دفتر با دیدن تاکسی آقا رضا ذهنم رفت پی نان سنگک و صبحانه ی دونفره که آقا رضا بچه به بغل از تاکسی پیاده شد!!طی سال ها حضور در حرفه وکالت آنقدر اتفاقات عجیب وغریب دیده ام که پیش از تعجب کردن کنجکاو شدم رابطه رضا و بچه چیست؟ او هم انگار از نگاهم این حس را دریافته بود که گفت: اقا بریم بالا تا برات بگم این بچه بغل من چه کار می کنه...


رضا بنا بر عادت هرروز وارد صحن علی ابن حمزه شده داخل وضوخانه صدای گریه بچه را که می شنود به دنبال صدا می رود وبچه پتو پیچ روی سکوی وضوخانه می بیند، بلادرنگ راهی دفتر من شده و آنقدر از دیدن بچه هیجان زده شده که نفهمیده کی و چطوراز حرم بیرون زده و اینجا که رسیده متوجه شده با دمپایی های وضوخانه سوار ماشین شده و کفش هاش جا مانده...


چند دقیقه ای طول کشید تا هیجان رضا فروکش کرد و بچه را از لای پتو بیرون کشید که همراه وی تکه کاغذی روی زمین افتاد...


خدا بهتون رزق و روزی حلال دهد و قدم بچه ام براتون برکت داشته باشه، من زنی تنها و غریب هستم و چند ماه پیش شوهرم فوت کرد، هیچ پشت  پناهی ندارم و نخواستم این بچه هم مثل خودم بدبخت بشه، شما را به خدا قسم حواستون به بچه ام باشه.


پیش از هر فکر و تصمیمی، رضا را راهی داروخانه شبانه روزی کردم تا شیر خشک بگیرد بلکه گریه طفل معصوم با سیر شدن شکمش قطع شود، آنقدر گرسنه بود که نفهمیدم کی شیشه شیر خالی شد و خوابش برد. بچه که خوابید، شرایط قانونی مواجه با چنین موضوعی را برای رضا کامل شرح دادم که مستند به ماده4آیین نامه اجرایی قانون حمایت از کودکان بی سرپرست، در حال حاضر باید پیدا کردن بچه را به پلیس اطلاع وسپس به اتفاق مامورین برای تحویل بچه به بهزیستی مراجعه کنیم هر چند که ممکن است بنا بر تبصره2این ماده در صورت صلاحدید تا طی تشریفات قانونی ، نگهداری طفل به وی و همسرش سپرده شود منتها انجام این امر مستلزم گذشت زمان و احراز شرایط مقرردر ماده6قانون حمایت است که همان بحث تمکن مالی،عدم اعتیاد و..است که شما بخش عمده ای از این شروط را گذرانده اید. همینطور که شرایط را برای رضا توضیح می دادم سرگرم آماده کردن صبحانه بودم که یکباره چشمم به رضا افتاد..


به پهنای صورت اشک می ریخت، آرام و بیصدا دستانش به آسمان بود وزیر لب چیزی می خواند، حال و احوالش طوری بود که حیفم آمد خلوتش را به هم بزنم، آرام و بیصدا از اتاق زدم بیرون...


چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای عطسه ی بچه، آنچنان از اعماق وجودش گفت:جانِ بابا، دردت به جونم... که انگار سالها تجربه ی پدری دارد و طفل معصوم از صلب اوست. تا آمدن همسرش طوری محو حضور بچه بود که نه حسی برای خوردن صبحانه داشت و نه گوشی برای شنیدن شرایط قانونی مواجه با چنین وضعیتی...


حدود دوساعت زن و شوهر با هدیه خانم سرگرم بودند که حس کردم آمادگی شنیدن و قبول کردن الزامات قانونی را دارند اما زمانی که صحبت هایم تمام شد از نگاه ایشان دریافتم که اشتباه احساس کرده بودم و علیرغم درک معذوریت های قانونی دلشان نمی خواهد لحظه ای از طفلی که او را هدیه ی خدا می دانند دور شوند و با همان نگاه تمنای اقا رضا و همسرش را دریافتم...


سرپرستی-بچه-وکیل-شیراز


سالها همکاری با بهزیستی وکمک به مختومه شدن بالغ بر صد پرونده فرزندخواندگی سبب ایجاد اعتباری نزد مدیران سازمان و جلب اعتماد ایشان تا این حد شده بود که قبول کنند چند صباحی هدیه خانم نزد ایشان باشد تا مقدمات قانونی طی شود. لذا با پیش شرطی،تمنای رضا و همسرش را پذیرفتم قول دادم با مدیران سازمان صحبت کنم اما به شرطی که رضا چند برگ اگهی با موضوع پیدا کردن بچه در وضوخانه علی ابن حمزه چاپ کند و در محله ی دروازه اصفهان وگودخزینه(از محله های قدیمی شیراز نزدیک حرم علی ابن حمزه)پخش کند و شماره تماس مرا ذیل آگهی بزند اگر تا ده روز کسی تماس نگرفت، تشریفات اداری را شروع خواهم کرد.


چهارمین روز از حضور هدیه خانم در خانه ی رضا رو به پایان بود که نیمه شب تماسی  از تلفن عمومی روی گوشی ام نقش بست: سلام اقا ببخشید این وقت شب تماس می گیرم، من مادر همان نوزادی هستم که شما پیداش کردید.. تا خواستم بگم که من بچه ی شما را پیدا نکردم هق هق گریه خانم مانع شد و چند لحظه بعد ادامه داد :به همان امامزاده قسم اگرمریض احوال نبودم وپولِ درمانش وداشتم هیچ وقت جگر گوشه ام سرراه رها نمی کردم گفتم:مریض احوال؟گفت:بله پدر بچه ام  هپاتیت داشت و جوانمرگ شد و من هم مبتلا شدم، دکترها گفتن ممکنه بچه ام  آلوده شده باشه و نیاز به مراقبت های ویژه دارد، ترسیدم راجع به مریضی اش داخل کاغذ بنویسم کسی بچه ام را قبول نکنه،به مردانگی ات قسم که دکترها جوابم کردند و تا چند ماه دیگه...


آن شب تا صبح لحظه ای پلک بر هم نزدم و مدام به واکنش های احتمالی رضا و همسرش ازشنیدن این خبر فکر می کردم، اینکه یک راننده تاکسی چطور هزینه درمان طفلی را که متعلق به خودش نیست تقبل  می کند بزرگترین چالش ذهنی ام بود. صبح با ارسال پیام رضا را برای صبحانه به دفتر دعوت کردم،چند دقیقه از خوردن صبحانه که گذشت سرِصحبت و باز کردم واحوال هدیه را پرسیدم که گفت:شکر خدا هدیه ام خوب و سرحال شده،دکتر ها میگن هپاتیت نوع(b)قابل درمان هست مخصوصا اگر قبل از بلوغ بهش برسیم...


از تعجب لقمه ی صبحانه در گلویم پیچید و افتادم به سرفه، گفتم: مگر هدیه هپاتیت داره؟ گفت:همان روزی که خدا هدیه اش را فرستاد، خانمم با دیدن چشم های زرد هدیه گفت فکر کنم بچه ام زردی داره این شد که رفتیم پیش متخصص، آنجا بود که فهمیدم بچه ام هپاتیت داره...


رضا آنقدر راحت و ساده با موضوع بیماری هدیه کنار آمده بود که صلاح ندیدم راجع به تماس مادر بچه و... صحبتی کنم و حکایت مادر هدیه نیز بسان هزاران رازی که این سالها درسینه ام نهفته ام شد رازی مگو در مخزن اسرار وکیل...


با همکاری بچه های بهزیستی حکم سرپرستی موقت آقا رضا بنا بر ماده... قانون حمایت صادر و پس از انقضاء مهلت شش ماهه، مستند به ماده....نام هدیه خانم در شناسنامه آقا رضا و همسرش ثبت شد و با همان شناسنامه چندی پیش برای کلاس اول ابتدایی نام نویسی شد.


 


 


 


 


چند قطعه عکس و قتل؟




مجازات-قتل-وکیل-شیراز




   در ادامه ی مراجعات مکرر وتماس های گاه و بیگاهی که پارسال طی ده روز به طور مستمر با من داشت، از نوع کلامش حدس زدم که ممکن است مجدد روان پریشی وحالت عصبی وی عود کرده.


  آتریسا دخترِ بیست و چند ساله ای بود که بنا بر پیام ها و مکالمات مکرر طی ده روز ملاقات مستمر وی را دختری خود ساخته و مستقل دیده بودم. فارغ التحصل کارشناسی ارشد حسابداری بود و خودش را برای ورود به انجمن حسابرسان خبره آمده می کرد.


آتریسا: مهیار مدیر عامل شرکتی بود که پرونده حسابرسی اش  را بررسی می کردم ،همین پل ارتباطی سبب آشنایی ما شد و به مرور این آشنایی به رابطه ی دوستانه و در نهایت قرار و ملاقات های هر روز و...شد تا اینکه پیشنهاد خواستگاری و ازدواج از سوی او مطرح شد. از همان اولین ملاقات با مهیار شیفته تیپ و پرستیژاو شدم، این حس به حدی شدید بود که اگر همان روز اول هم پیشنهاد ازدواج می داد قبول می کردم. بعد از صمیمت بیشتر و دوستی، مهیار نیز همین حرف و زد و گفت که او هم در همان ملاقات ابتدایی چنین حسی داشته، همین اشتراک احساسات و تفاهم و توافقی که  در مراودات دوستانه بین ما کشف شد بهترین و مهمترین دلیل بود برای پذیرش پیشنهاد ازدواج مهیار تا اینکه...


حدود یک ماه از طرح پیشنهاد خواستگاری و اولین جلسه ی خانوادگی این دو نگذشته،که یک شب مهیار بدون هرگونه مقدمه ای با عصبانیت و داد و فریاد برای آتریسا فایل صوتی ارسال و وی را متهم به روابط ناسالم و...می کند، از بد حادثه هنگام پخش صدا خانواده ی آتریسا متوجه شده و همین موضوع سبب بحث وجدل خانوادگی تا به این مرحله  می شود که آتریسا منزل پدری را ترک می کند. به موازات این اتفاق پدر آتریسا با مهیار قرار ملاقاتی گذاشته تا علت ارسال فایل صوتی را جویا شود که مهیار به عوض حضور در محل ملاقات به واسطه پیک پاکتی حاوی یک یادداشت و چند قطعه عکس برای پدر آتریسا ارسال می کند...


آتریسا در کنار فعالیت حسابرسی ،به عنوان نجات غریق نیز فعالیت داشته که ناشی از همین فعالیت بین وی و سمیه که مشتری پروپاقرص استخر بوده رابطه ی  دوستانه و صمیمی ایجاد می شود.غالب مهمانی های دخترانه و راز و رمز های معمول دخترانه بین این دو واگو می شده، بنابر همین رابطه ی دوستانه سمیه اولین کسی است که از رابطه مهیار و آتریسا مطلع می شود و بعضا در ملاقات ها و قرارهای دو نفره ایشان حضور داشته است.


پدر آتریسا با دیدن عکس های ارسالی با حالت تهدید پیغامی به آتریسا می دهد تا وی را ملاقات کند و اینبار پدر آتریسا با پیک پاکت ارسالی مهیار را با یک یاداشت برای دخترش می فرستد:24ساعت فرصت داری این لکه ی ننگ را از خانواده ی ما پاک کنی، امیدوارم منظورم را از لکه ننگ فهمیده باشی که: خودت هستی!!.آتریسا با دیدن عکس ها و یاداشت مهیار، مطمئن می شود تمام این اتفاقات توسط یک نفر طراحی شده که از اسرار وی مطلع بوده و در استخر و مهمانی ها همواره با وی بوده و آن شخص، کسی نیست جز سمیه!


 علی رغم گذشت یکسال،خوب یادم هست اولین کلامی که از وی شنیدم این عبارت بود:آقای وکیل فردا پدرم به شما مراجعه می کند لطفا این پاکت را تحویل ایشان دهید.


با لبخندی گفتم:چرا خودتون تحویلشان نمی دهید؟ گفت:چون من فردا زنده نیستم!! دقیقا یک سال و چند روز پیش بود که...


ده روز مستمر روزی سه ساعت با او صحبت کردم  تا بالاخره توانستم وی را قانع کنم جهت دور شدن از فضای خودکشی باید به کلینیک روانشناسی مراجعه و خودش را درمان کند.به ظاهردوره های روانکاوی جواب داده بود   وآتریسا برگشته بود به حالت همان دختر مستقل و فعال،امیدوار به آینده و زندگی. اما انگار یاد و خاطره خیانتی که سمیه در حق وی کرده بود در این یکسال فراموش نشده بود بلکه جراحت این زخم دریکسال گذشته چرکین و عمیق تر شده بود...


همین که شماره تماس آتریسا را روی صفحه موبایلم دید به این تصور که زنگ زده تا بابت یکسال گذشته وزندگی که شاید من هم نقش کوچکی در آن داشته ام تشکرکند،با این عبارت تماس را پاسخ دادم که:سلام خانم دیدی زندگی بدون اهمیت دادن به حرف مردم چقدر زیباتر میشه...


آتریسا: سلام آقای وکیل، کشتمش!!


همصدا با هق هق گریه  تنها کلامی که تکرار می کرد این بود که: کشتمش،من سمیه را کشتم و الان هم صد تا قرص خوردم تا خودم و خلاص کنم... ازصدای افتادن گوشی از دست وی مطمئن شدم که موضوع خوردن قرص جدی است، بلادرنگ با 110تماس گرفتم ...


پس از ردیابی خط تماس یا به قول بچه های آگاهی لکه زنی موبایل متوجه شدم که  آتریسا در همان منزلی که یکسال پیش اجاره کرده بودحضور دارد... چند روز پس از شستشوی معده و...آتریسا به هوش آمد و بازجویی ها شروع شد...


علیرغم اینکه آتریسا در پاسخ به سوالات مامورین دایره قتل سعی می کرد خیلی دقیق با ذکر جزئیات چگونگی قتل سمیه را بازگو کند اما بنا بر شناختی که از وی داشتم مطمئن بودم کشتن سمیه در شرایط متعارف رخ نداده، خاصه اینکه پس از ارتکاب قتل اقدام به خودکشی کرده. لذا بنا بر تکلیف حرفه ای و اخلاقی به موازات تحقیقات آگاهی شروع کردم  به جمع آوری دلایل و مستنداتی مانند گواهی کلینیک روان درمانی و... در جهت اثبات مشکل روانی آتریسا وطی لایحه ای شرح اتفاقات یکسال گذشته ی آتریسا را خطاب به بازپرس اعلام کردم تا بنا بر ماده202قانون آیین دادرسی کیفری نسبت به بررسی وضعیت سلامت روانی آتریسا نظر پزشکی قانونی اخذ شود، بازپرس نیز بنا بر مستندات موجود دستور مقتضی صادر کرد تا وضعیت روحی-روانی موکلم در زمان ارتکاب جرم بررسی شود...


  علیرغم اینکه تصور می کردم مستندات عارض شدن جنون بر آتریسا کافی است  کمسیون پزشکی قانونی برخلاف پیش بینی ام بر صحت و سلامت روحی-روانی آتریسا نظر داد، اگرچه بنا بر مقررات این حق را داشتم که به نظریه کمسیون اعتراض کنم اما پیش از اقدام من آتریسا با ارسال نامه از زندان، نظریه پزشکی را پذیرفته بود، لذا تحقیقات مقدماتی تحت نظر بازپرس ویژه قتل ادامه یافت. با این وجود دلم گواهی می داد که پازل پرونده تکه ی گمشده ای دارد که اگر جنون و روان پریشی آتریسا تکه ی گمشده ی پازل نیست باید پیگیر اتفاق دیگری باشم... روزهای پایانی پرونده بود و آتریسا آماده قصاص که اززندان تماس گرفتند:خانواده ی موکلت حاضر به تحویل وسایل شخصی وی نیست و دادیار ناظر زندان دستور داده تا وسایل را به شما تحویل دهیم. کیف دستی و موبایل و...آتریسا را گرفتم و راهی دفتر شدم که یکباره در ذهنم جرقه ای زده شد،ب لافاصله گوشی آتریسا را از کیفش درآوردم و به شارژر فندکی ماشین متصل کردم، از بین مخاطبان دفترچه تلفن نام مهیار را جستجو کردم که دو شماره تماس بالا آمد، یکی از شماره ها در سابقه ی تماس های آتریسا بود اما از آن یکی شماره فقط یک پیام برای آتریسا ارسال شده بود با یکسری کلمات نامفهوم مانند ت4ز ب پ ت خ پ،همین کلمات نامفهوم حسی را منتقل می کرد که شاید  آن تکه گمشده ی پازل نزد مهیار باشد تا رسیدن به دفترصبر کردم تا گوشی  به حد کافی شارژ شود، وارد دفتر که شدم با موبایل آتریسا به همان خطی که پیام ارسال شده بود زنگ زدم بعد از چهار بوق برقراری ارتباط به تاسی از عدد4درپیام ارسالی تماس را قطع کردم ،چند لحظه بعد پیامکی به خط آتریسا رسید...


ع آ ش؟چند لحظه ای صبر کردم تا پیام بعدی که نوشته بود:انگاری زندان حافظه ات و پاک کرده؟ قرار بود در جواب چی بنویسی؟... با حروف ابتدایی جمله ی آره عزیزم آزاد شدم نوشتم:آ ع آ ش که بلافاصله مهیار زنگ زد، رد تماس کردم و نوشتم:ا ن ح ب خ ز م(الان نمیتونم حرف بزنم خودم زنگ میزنم)...


تا  اجرای حکم آتریسا فرصتی نبودو باید سریع اقدام می کردم لذا با مراجعه به قاضی کشیک وشرح ماوقع دستور ملاقات با آتریسا و ردیابی خط تماس مهیار صادر شد...


با دیدن آتریسا روی کاغذ حروف ابتدایی این عبارت را نوشتم : نقش مهیار در قتل سمیه چیست(ن م ق س)؟آتریسا با دیدن این حروف مات و مبهوت فقط نگاهم کرد وآرام اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد...


در بازجویی نهایی آتریسا اقرار کرد :در یکسال گذشته بارها با مهیار ملاقات داشتم و هربار به حالت تضرع و التماس از او تمنا می کردم تا کنارم بماند، تا یک روز که در جواب تمنای من گفت: بودن کنار من شرط و شرایطی دارد،گفتم هر چه باشه قبول می کنم...


پس از بازداشت مهیار از اوراق بازجویی وی دریافتم که در یکسال گذشته، مهیار به انحاء مختلف از سمیه سوء استفاده کرده تا اینکه سمیه وی را تهدید به طرح شکایت و...می کند و جهت اثبات جدی بودن اراده اش به طرح شکایت تصاویری از روابطش با مهیار را برای وی ارسال می کند،مهیار با سوءاستفاده از کدورت آتریسا و سمیه و وضعیت روانی آتریسا، با این شرط قبول می کند کنارآتریسا زندگی کند که وی سمیه را از سر راه بردارد....


با مطرح شدن نام  مهیار در پرونده اوضاع روانی آتریسا به گونه ای شد که بنا برماده502و503قانون ایین دادرسی کیفری اجرای حکم متوقف و پرونده ی شخصیتی وی مجدد به کمسیون پزشکی قانونی ارجاع شد...،مهیار نیز به اتهام آمر به قتل مستند به ماده375قانون مجازات به حبس ابد محکوم شد.


زندگی وکلا لاکچری است؟


زندگی-لاکچری-وکلا-شیراز




به نام خداوند مهربان


    یک وکیل دادگستری برای موفقیت در حرفه ی خویش علاوه بر فصاحت و بلاغت در بیان، می بایست به علوم و فنون  متنوعی در دفاع از حقوق موکل خویش مسلط باشد. بخشی از صفات لازم جهت موفقیت در هنر وکالت به استعداد ذاتی افراد بر می گردد، دفاع ار حقوق دیگری را هنر شریف وکالت میدانیم چرا که موفقیت در این فن مستلزم برخورداری از توانایی هایی است که جز با ذوق و استعداد خلاقانه میسر نیست.


  استدلال، ابتکار عمل،حاضر جواب بودن،توان استنتاج و استخراج مفاهیم از متون قانونی به شکلی که قاضی محکمه به سادگی مقصود و منظور وکیل را دریابد در کنار قریحه روانشناسی جهت تحلیل ابتدایی کنش و واکنش اصحاب پرونده و دادرس محکمه اوصافی است که به صرف مطالعه کتب علمی حاصل نمی گردد.


   در دانشکده های حقوق غالب دانشجویان آینده شغلی خویش را در کسوت وکالت جستجو می کنند در بین این تعداد علاقمند به وکالت افرادی به سر منزل مقصود می رسند که به اصطلاح جنم و جذبه خاص وکالت را دارند. با چنین پیش فرضی مسلم است که زندگی حرفه ای و شخصی وکلا دارای شرایط خاصی بوده با مختصات زندگی غالب مشاغل متفاوت است، اکثر مردم زمانی به سراغ وکلا می روند که دچار مشکلی شده در جهت یافتن راه حل از وکیل می خواهند تا در دادگاه از حقوق وی(حقوق فرضی یا حقیقی ) دفاع کند.


    شخصی که حاضر می گردد در محکمه از همنوع خویش دفاع کند در معرض انواع هجمه ها و حملات طرف مقابل و حتی موکل خویش می باشد لذا لازم است ظرفیت و توان روحی وی به گونه ای باشد که حین تحمل چالش ها وهجمه های اطراف پرونده،  دفاعیات خویش را با مهارت و ظرافت لازم بیان نماید، این خصیصه و توان خاص زمانی نمود عینی خواهد یافت که وکیل دادگستری علاوه بر بهره مندی از استعدادهای ذاتی در زمینه های مختلف علوم اجتماعی اعم از روانشناسی/جامعه شناسی/ادبیات/تاریخ و...مطالعه داشته باشد چه بسا در راستای بیان یک موضوع حقوقی خواندن یک بیت شعر،یادآوری واقعه ای تاریخی و...اثری معادل ده ها سطر لایحه را داشته باشد.


شناخت موکل و روحیات اصحاب پرونده  زمانی میسر میگردد که وکیل به فنون و علوم مختلف موثر بر کنش و واکنش افراد آگاه باشد. چند وجهی بودن شخصیت وکلا در کنار نظامات و الزامات صنفی از وکیل دادگستری انسانی می سازد که رفتارهای بیرونی وی با انچه که در باطن بر او می گذردفرسنگ ها فاصله و تفاوت دارد، تصور غالب مردم از زندگی وکیل دادگستری همان وجه بیرونی آن است که شخصی آراسته  که همواره عطر و بوی ادکلن میدهد فارغ از غم و گرفتاری های معمول انسان ها،زندگی به غایت لاکچری دارد اما واقع امر چیز دیگری است.


  شخصیت وکیل دادگستری به معنای واقعی کلمه  حکایت از انسانی داردکه حجم عظیمی از ذهن و فکرش درگیر تحلیل  چالش ها ویافتن راه حل مشکلات است،برای درک بهتر این ادعا کافی است روند معمول اعلام وکالت در یک پرونده ساده را رصد نماییم،درقدم اول می بایست به دقت  صحبت های موکل را شنیده از حجم کلمات و جملات اعلامی ،نکات مفید استخراج سپس با مدارک و مستندات موکل تطبیق گردیده چنانچه بنا براطلاعات ارائه شده امکان طرح ادعا وجود داشته باشد با بیانی ساده و قابل فهم روند دادرسی و نتیجه احتمالی دعوی را تا جایی که قانون به وی اجازه می دهد اعلام نماید. سپس به شرط موافقت موکل نوبت به تنظیم وکالتنامه وقرارداد حق الوکاله رسیده، بر فرض اینکه موکل در میزان حق الوکاله و شیوه پرداخت هزینه ها مشکلی نداشته باشد صورتجلسه قبول وکالت تنظیم، وکیل با باری از مسئولیت محول شده از موکل وارد مرحله دادرسی میشود.


نکته ی خاص این مرحله آن است که اختیار تعیین اوقات کار و تنظیم برنامه های زندگی شخصی وکیل با خودش نیست و این دفتر محکمه است که مشخص می کند تو در یک روز چند جلسه دادرسی داشته باشی یا در صورت مریضی یا فوت بستگان این قانون است که مشخص می کند تو حق حضور در مراسم چه شخصی را داری و یا کدام بیماری علت موجهی برای عدم حضور وکیل دادگستری در محکمه تلقی می گردد.


   حضور به موقع در جلسات دادرسی همراه با آمادگی کامل دفاع از موکل، مطالعه و به روز بودن معلومات وکیل ، آراستگی و منظم بودن، رعایت نظامات صنفی، محفوظ نمودن زندگی شخصی و حرفه ای از اعمال و رفتارهای دون شان وکالت، حفظ حرمت و احترام طرف ادعا بر فرض حمله و هجمه ی وی، رعایت نزاکت دربیان دفاعیات در فرضی که طرف مقابل فاقد چنین صفتی است وصدها باید و نباید دیگر بر فرض کسب درآمد مکفی زمانی قابل تحمل می گردد که فرد عاشق حرفه وکالت باشد.


    بنا بر قانون اشخاص در سن25سالگی می توانند به عنوان وکیل پایه یک شروع به  فعالیت  کنند، جهت شناخته شدن چنین وکیلی  به عنوان وکیل کاربلد نزد مردم دو عنصر اساسی لازم و ملزوم هستند، زمان وعملکرد وکیل در پرونده هایش، با توجه به جریان دادرسی هر پرونده ای غالبا وکلا در سن 35سالگی به ثبات نسبی در حرفه ی خویش می رسند! شخصی با حداقل مدرک تحصیلی کارشناسی پس از 15سال  تلاش تازه به جایگاهی می رسد که ممکن است از نظر درآمد و موقعیت مالی به ثبات برسد.


وکیل پایه یک شیراز


   در جامعه شناسی مشاغل یکی از شاخصه های اصلی شغل خوب، داشتن امنیت شغلی به این معنا که شخص شاغل در هر شرایطی نگران تامین هزینه های زندگی اش برای یکسال آتی نباشد چیزی که در حرفه وکالت به شدت نگران کننده است همین موضوع امنیت شغلی است که در سایر حرف و مشاغل چنین نگرانی کمتر دیده میشود چراکه در هر حرفه ای 15سال سابقه فعالیت فرد شاغل را به ثبات رسانده مراحل ترقی و رشد پست سازمانی برای چنین فردی قابل تصور است ولی وکیل دادگستری در سن 35سالگی هنوز نگران امنیت شغلی خویش می باشد و تنها نکته اتکای وی شناخته شدن در بین موکلین هست ،این نکته اتکا و شناخت نسبی وکیل گرچه امتیازی برای وی تلقی می گردد اما به موازات این امتیاز،استرس  ونگرانی حفظ موقعیتی که پس از یک دهه تلاش بسان نهال تازه رس در تیرس هجمه های گاه و بیگاه است بخش از ذهن و فکر وکیل دادگستری را درگیر می نماید ممکن است در تقابل با موضوع درگیری فکری وکلا این موضوع مطرح شود که  افراد شاغل در سایر حرف نیز درگیری ها و مشکلات مختص به حوزه فعالیت خویش را تحمل میکنند و درگیری ذهنی مختص وکلا نیست در پاسخ باید به این امر اشاره نمود که ذهن و فکر تنها ابزار فعالیت وکلاست و چنانچه این امکان و ابزار بیش از ظرفیت متعارف یک انسان درگیر بشود عملا سایر توانایی های انسان را تحت الشاع قرار می دهد،تعدد موکل وپرونده گرچه مبین تعدد منبع درآمد برای وکیل است اما به موازات تعدد مراجعین ذهن و فکر وکیل نیز درگیر موضوعات متنوعی میشود.


فرض کنیم در یک روز کاری وکیل دادگستری در جلسه دادگاه از موکلی به اتهام ضرب و جرح عمدی دفاع نماید سپس در اثبات عسر وحرج زوجه خواسته طلاق را مطرح کند و در جلسه ای  از خوانده پرونده مطالبه چک دفاع نماید مصداق های اعلامی متعارف ترین پرونده هایی است که غالب وکلا فارغ از بحث پرونده های تخصصی تقبل می کنند،نکته جالب فعالیت حرفه ای زمانی است که موکلین سه پرونده مذکور به همراه سایر مراجعین بعد از ظهر همین روز کاری به دفتر وکیل مراجعه از روند دادرسی پرسش های خویش را مطرح می کنند؟ چنانچه اوقات فعالیت وکیل دادگستری در365روزسال برای وی توانی باقی بگذارد نوبت وکالت به عنوان حرفه ای خدماتی رابطه ی مستقیم با وضعیت اقتصادی مردم دارد، بر خلاف تصوری که درآمد وکلا را در شرایط بحرانی خوب توصیف می کند برعکس در چنین شرایطی میانگین دریافتی وکلا به شدت دچار نوسان می گردد چرا که در شرایط بحرانی و تورم مراجعه به وکیل در اولویت افراد قرار نمی گیرد.


   نظامات و مقررات متعددی حدود و ثغور درآمد وکلا را تحدید و تعریف نموده،مراجع انتظامی کانون های وکلا ،دادگاه عالی انتظامی قضات،دفاتر دادگاه ها و اداره دارایی به عنوان مراجع نظارتی بر قراردادهای مالی وکلا نظارت کامل دارند .هر وکیل دادگستری در همان ابتدای قبول وکالت بخشی از مالیات حق الوکاله ای را که هنوز دریافت ننموده در قالب ابطال تمبر مالیاتی پرداخت می نماید،رعایت تعرفه ی قانونی حق الوکاله از سوی مراجع مذکور آنچنان بررسی می گردد که کمتر وکیلی تن به نقض مقررات نظارتی می دهد.


دادسراهای انتظامی وکلا ریال به ریال حق الوکاله دریافتی وکیل را با تمبر مالیاتی الصاق شده بر وکالتنامه محاسبه نموده چنانچه وکیل بر خلاف مقررات اقدام به اخذ حق الوکاله نموده باشد  اتهام فرار مالیاتی که مجازاتی در حکم کلاهبرداری دارد در انتظار اوست. مجازات سنگین تعلیق از حرفه وکالت یا ابطال پروانه  از جمله ضمانت اجراهای رعایت مقررات و نظامات صنفی است حال کدام انسان ساده لوحی می پذیرد یک وکیل دادگستری که با تحمل مشقت بسیار موفق به پوشیدن ردای وکالت شده به بهانه دریافت حق الوکاله ای خارج از تعرفه علاوه بر زایل نمودن اعتبار و آبروی خویش  با ابطال پروانه ی وکالت روبه رو شود؟ذهن و فکر وکیل دادگستری برای لحظه و آنی فارغ از دغدغه و چالش نبوده، همواره درگیر تحلیل پرونده ها ویافتن طرق حل مسائل است .علی رغم مشکلات موجود  آنچه که برای وکیل دادگستری  به عنوان اولویت اصلی حضور در این عرصه تعریف میشود عشق وعلاقه به احقاق حق و دفع ظلم است این موضوع آنچنان جذابیتی دارد که در برخی موارد علیرغم عدم پرداخت حق الوکاله وکیل را وادار به تلاش و ممارت می نماید(پرونده های تسخیری ومعاضدتی )هرچند که بدیهی است وکلا به عوض تلاش و زحمتی که در هر پرونده تقبل می کنند مستحق دریافت  حق الوکاله هستند اما دریافت دستمزد و حق الزحمه  در رتبه دوم اهمیت قرار دارد چرا که غالب وکلا با توجه به توانایی ذاتی و اکتسابی ناشی از مطالعه و تلاش در مسائل مختلف حقوقی  قادر خواهند بود در سایر شاخه های مرتبط با علم حقوق فعال بوده و کسب درآمد کنند .


خانم دکترخزعلی! از شما بعید بود




دکتر-خزعلی-ممنوعیت-غربالگری




پیرو انتشار خبر ممنوعیت غربالگری جنین، سرکار خانم خزعلی رئیس شورای فرهنگی اجتماعی زنان در شورای انقلاب فرهنگی در رسانه ضاله و گمراه کننده توئیتر خوشحالی خویش را از چنین تصمیم ابراز و فرموده اند:عرض تبریک ه مادران و پرسنل  خدوم وزارت بهداشت بالاخره با تلاش برخی از نمایندگان انقلابی مجلس اجبار به غربالگری توسط مادران و پزشکان با تجویزهای غیر متقن  علمی که باعث قتل جنین می شد برداشته شد.حالا دیگر هیچ پزشک و مادری مجبور به غربالگری و کشتن جنین نیست.


 از شخصیتی مانند خانم دکتر که فارغ التحصیل مقطع دکتری علوم قرآن و حدیث هستند حداقل توقعی که داریم این است که پیش از اظهار نظر راجع به موضوع، کمی مطالعه کرده یا لااقل به قول امروزهای مطلب را گوگل کنند بلکه با تعاریف و اصطلاحات حقوقی- فقهی قتل و کشتن آشنا شوند.


چطور ممکن است شخصی دارای عالیترین مدرک دانشگاهی راجع به علوم قرآنی باشد و از عبارت قتل جنین یا کشتن جنین در اظهر نظر خویش استفاده کند ماده 306 قانون مجازات اسلامی در تشریح جنایت عمدی بر جنین مقرر کرده: جنایت عمدی بر جنین هر چند پس از حلول روح باشد موجب قصاص نیست...


با بهره از عبارت مفهوم مخالف در عالم اصول و حقوق تفسیری که از این ماده قانونی می شود مبین این امر است که عبارت و عنوان قتل جنین در قاموس حقوق کیفری اسلام فاقد جایگاه است و بنا بر همین امر است که:


ماده487قانون مجازات اسلامی با عنوان دیه سقط جنین با برشمردن مراحل شش گانه رشد جنین تفاوت میزان دیه جنین را در مراحل مختلف انشاء کرده،به موازات مقررات این ماده قانونی مورخ10خرداد84ماده واحده ای مصوب شد که تحت عنوان سقط درمانی در جامعه پزشکی و حقوقی شناخته می شود.


ماده واحده: سقط درمانی با تشخیص قطعی سه پزشک متخصص  و تایید پزشکی قانونی مبنی بر بیماری جنین که به علت عقب افتادگی یا ناقص الخلقه بودن موجب حرج مادر است یا بیماری مادر که با تهدید جانی مادر توام باشد قبل از ولوج روح (چهارماهگی جنین) با رضایت زن مجاز می باشد.


علاوه بر صراحت قانون که یقینا مبتنی بر ادله شرعی انشاء و تصویب شده است،غالب فقها و مراجع عظام دراین راستا دایره شمول حکم قانون را گسترش داده با توجه به عسر و حرج مادر،مجوز سقط جنین قبل از چهارماهگی را محدود به عقب افتادگی یا ناقص الخلقه بودن جنین ندانسته بلکه به صراحت فرموده اند که چنانچه تشخیص بیماری در جنین قطعی است و نگه داشتن چنین فرزندی موجب حرج مادر شود،در چنین وضعیتی قبل از دمیده شدن روح بر جنین،سقط آن جایز است و بنا بر احیاط باید دیه چنین جنینی پرداخت شود.


یقینا در انشاء چنین حکمی قواعد فقهی متعددی از جمله قاعده پیشرفته و قابل توجه لاضرر(لاضررولاضرر فی الاسلام) و ادله لاضرر،لاحرج،تزاحم ،ترجیح اهم والضرورات تبیح المحظورات و... نقش اساسی داشته اند که بر قوام و استحکام مبانی ماده واحده موصوف می افزاید و نمی توان به راحتی با یک عبارت ساده تحلیل های فقهی-حقوقی یک چالش تاریخی را زیر سوال برد.


فارغ از اینکه رئیس کمسیون بهداشت مجلس، در واکنش به ابراز خوشحالی خانم دکتر فرموده اندکه  این موضوع  در حد پیشنهاد در کمسیون جمعیت طرح شده و هیچ مصوبه ای درباره حذف اجباری بودن غربالگری وجود ندارد.


هرچند وضع قانون امری است خطیر و محتاج مطالعه و پژوهش اما به طور خاص تذکر این مهم ضروری است که وضع و انشاء قانون راجع به موضوعاتی که با احکام شرعی و قواعد فقهی ارتباط مستقیم دارد نیازمند لحاظ بررسی فتاوی معتبر فقها و اخذ نظر مراجع عظام در تطبیق با مقتضیات روز جامعه است تا خدای ناکرده اقدامی بر خلاف موازین شرعی شکل نگیرد.


ازدواج زوری یک ترنس








به نام خداوند مهربان


روی صندلی های راهرو دادگاه منتظر اعلام وقت دادرسی بودم که بدون مقدمه سلامی داد و نشست کنارم، برخلاف ظاهر دخترانه اش صدایی مردانه و دورگه داشت.


سلام ببخشید شما وکیل هستید؟ بله در خدمتم.... وقت دارید چند تا سوال ازتون بپرسم... الان وقت دادرسی دارم تا صدام بزنند در خدمتم... چطور میشه از ازدواج زوری فرار کرد؟ با تعجب پرسیدم:ازدواج زوری؟؟ گفت:آره پدرم به گیر داده که باید ازدواج کنم ولی من... سکوت کرد و خیره شده به سرامیک های سیاه و خاکساری کف سالن انتظار، حدقه چشم هایش برای لحظه ای پر ازاشک شد، انگار معطل کلامی بود تا گونه هایش بارانی شود... همین که گفتم نگران نباش پقی زد زیر گریه... منشی شعبه خوش موقع کنسلی جلسه دادرسی را اعلام کرد...


جشن تولد ده سالگی ام تمام بچه های کلاس امدند خونمون، عصر تا شب بزن و برقص برخلاف جمع حال من اصلا خوب نبود تا موقع کادو دادن و روبوسی بچه ها حس و حال چندش آوری داشتم، روز تولدم بود و من هیچ حس خوشایندی نداشتم  حس کردم هیچ رفتارم به رفتار و حرکات همکلاس هام شبیه نیست، فردای تولد رفتم پیش معلم بهداشت همینکه خواستم بهش حرفم بزنم گفت: چیز عجیبی نیست زمان بلوغت گذشته دختر باید حیا داشته باشه صبر کن تو هم بلوغ می زنی... بعدترها از سایت های پزشکی و... فهمیدم که ترنس هستم اما از ترس حرف مردم و کتک های پدرم جرات حرف زدن نداشتم، توی خیال خودم میگفتم بزرگتر که شدم می رم سرکار و پول در میارم و عمل می کنم، فکر همه چیز را کرده بودم جز خواستگاری و گیر بابا به ازدواج ...


شرایط ندا حکایت غریب کسانی است که دچار چالش های متعددی می شوند که بعضا انتهای قصه تلخ تر از چیزی است که تصور می شود، با چنین باوری به وی قول دادم تا جایی که قانون اجازه دهد در کنارش خواهم بود.


چند روز بعد با مدارک پزشکی و آزمایش هایی که حرف و ادعای او را تایید می کرد وارد دفتر شد با احترام به خواسته ی ندا ساعت قرار طوری تنظیم شده بود که جز من و ندا و منشی کسی داخل دفتر نباشد.


پس از گپ وگفت پیرامون تشریفات دادرسی و صدور حکم ، به ندا گفتم اولین قدم انتخاب نام هست که حتما بهش فکر کردی... لبخندی از سر رضایت گوشه ی لبش نشست و با همان صدای دورگه ی مردانه اش گفت: آره اما ازتون خواهش می کنم از همین الان شما هم دیگه من خسرو صدا کنید تا اولین کسی باشید که پسر بودن من و قبول می کنه، گفتم به چشم آقا خسرو البته حتما می دونی که دادخواست و وکالتنامه با همان اسم شناسنامه ای ثبت میشه تا انشاالله پس از تایید پزشکی قانونی و گذراندن دوره روانکاوی و تایید یه روانشناس به یاری خدا شناسنامه آقا خسرو صادر میشه و نوبت به عمل جراحی میرسه...


تشریفات دادرسی و اخذ پاسخ استعلام های دادگاه به خوبی پیش رفت تا روز جلسه دادرسی که با حضور نماینده ثبت احوال، من و خسرو تشکیل گردید... پس از قرائت دادخواست شروع کردم به ارائه لایحه ام که به استناد پاسخ پزشکی قانونی وگزارش روانشناس معتمد دادگاه تنظیم شده بود که یکباره داد و فریاد خارج از جلسه ناخودآگاه کلامم را قطع کرد و در اتاق رئیس دادگاه باز شد با ورود مردی میانسال رنگ و روی خسرو بسان گچ سفید شد...


آقای قاضی  به این دختر من که عقل نداره و این وکیل از خدا بی خبر که پی حق الوکاله اش است حرجی نیست شما که جای مولا علی (ع) نشسته اید چرا فکر آبروی من پیرمرد نیستید آخه این چه قانون و آیینی است؟ فردا چطور توی چشم در و همسایه نگاه کنم؟ کدوم نامردی فردا قبول میکنه که دختر بیست ساله مش رحمان پسر شده خدایا توبه...


خسرو از ترس طوری به صندلی چسبیده بود که انگار از اساس جزیی از صندلی بوده، پدرش هم وسط اتاق غش و ضعف کرد و افتاد. من و قاضی هاج و واج نظاره گر بودیم تا دقایقی بعد که جو دادگاه آرام شد و قاضی تقاضایم را قبول کرد تا با پدر خسرو دقایقی تنها در حضور ایشان صحبت کنم پیش از هر کلامی شروع کردم به خواندن نامه ی پزشکی قانونی و سپس گزارش روانشناس که کلامم را قطع کرد و گفت: آقا این چرندیات رو بنداز سطل آشغال، این دختر بی حیاء من تا ده یازده سالگی با مادرش حمام میرفته، ای خدا... و دوباره داد و فریاد به حدی که قاضی دستور اخراج وی را از دادگاه به مامور حفاظت داد، مش رحمان ول کن ماجرا نبود و تا آنجا که صدایش شنیده میشد یک خط در میان نفرین و تهدید نثار خسرو می کرد ...صورتجلسه دادگاه امضا شد و به اتفاق خسرو راهی دفتر شدیم تا چاره ای برای نگرانی های خسرو و تهدیدات مش رحمان بیابم، بین راه متوجه شدم که تنها فردی که مش رحمان از او حرف شنوی دارد خانم دوسی (خانم دوستی شیرازی ها، بعضا به مادربزرگشان خانم دوسی می گویند ) است. لذا راه کج کرده و رفتیم سراغ خانم دوسی، پیرزنی  با صفا وخوش رو، جریان دادگاه و مشکل خسرو را  که شنید  با لبخندی مادرانه خطاب به نوه اش گفت: ننه خسرو همین دیشب نعنا عرق گرفتم برا خودت و آقای وکیل شربت نعناع درست کن بیار... خانم دوسی با این کارش به من و خسرو فهماند که قبول کرده زین پس نوه ای به نام ندا ندارد .


قرار شد خسرو چند روزی نزد مادربزرگ بماند تا مش رحمان به حکم و فرمان مادر تسلیم تقدیر خسرو و حکم دادگاه شود... یک ماه بعد پدر و پسر با جعبه ی شیرنی خبر گرفتن شناسنامه جدید و نوبت عمل جراحی را برایم به ارمغان آوردند.


1 2